X
تبلیغات
رایتل

امروز زندگی را آغاز کن

مغزم درد می کنه

 سر کوچه مردی  تو سطل زباله دنبال چیزی می گشت .

سر خیابان صندوق عقب و باربند تاکسی سمندی پر از گونی بود و چند تا از اون گونی ها که ظاهرا سبزی پاک کرده بود را گذاشت کنار چرخ دستی مرد سبزی فروش.

دور میدان یک ماشین ون ترمز کرد و یک خانوم چادری ویک آقا با چشمای پف کرده و خواب آلو پیاده شدند و با عجله  پلاکارد و چتر آفتابی بزرگی را از داخل ون کشیدند بیرون.برای جشن نیکوکاری آماده می شدند.

اون طرف میدان و یکی از مقرهای اصلی جشن نیکوکاری ماشین های واحد سیار tv پارک کرده بودند و دکورشان هم آماده بود.فکر کنم از دیشب آماده شده بودند.

پیاده رو پر بود از جعبه ها و پاکت های خالی و یا ظرف های ذرت و آش که جنون خرید این روزا را یادم مینداخت  و مامور شهرداری مشغول جمع کردن اونا بود.نمی دونم برای این کار اضافه کاری هم می گیره؟

تو سرویس یکی از همکارام کنارم نشست و تا تونستیم غیبت شوهرامونو کردیم

تو مدرسه مدیر گفت برای بچه های بی بضاعت پول جمع می کنه تا برنج و روغن براشون بخره و تعداد این بچه ها که به نان شب محتاجند تو مدرسه ما کم نیست

زنگ اول سوم ریاضی بودم .به بچه ها میگم چرا حواستون به درس نیست یکیشون می گه خانم بوی بهار میاد!گفتم من که هنوز بویی حس نکردم . اونم گفت ولی خانم ما حس کردیم.

تو کلاس دوم تجربی دانش آموزی دارم که افغانیه و لازمه که بگم که تا الان چندین دانش آموز افغانی داشتم و بر خلاف تصور ما دخترای افغانی خیلی مرتب و درس خون هستند و این دانش آموز امسالم از هر نظر یکی از بهترین هاست و حتی خیلی خوشگل تر از بچه های افغانیه جوری که من اولش فکر کردم تاجیک باشه و امروز اینقدر از حل کردن مساله اش خوشم اومد که بهش گفتم خانم دکتر آینده که دیدم چشماش پر اشک شد و من با تعجب پرسیدم چی شد که یکی از بچه ها گفت خانم افغانی ها نمی تونند دانشگاه دولتی درس بخونند چون اقامت ایران را ندارند!و من بعد از عید تمام سعیم را می کنم شاید بتونم برای این اقامت این بچه کاری بکنم چون خانواده اش توانایی هزینه دانشگاه آزاد را هم ندارند وواقعا حیفه که ادامه تحصیل نده.

یکی از بچه های بسیجی می گه خانم اغتشاش گرا می خوان دوباره سه شنبه اغتشاش کنند  و مسجد آماده باشه . فقط سکوت کردم

زنگ تفریح هر کدوم از معلمها مقنعه ها را در می آوردند و ما باید از موهای رنگ کردشون تعریف می کردیم .

مستخدم مدرسه که وضع مالی خوبی نداره عید بدون بچه هاش میره کربلا .هیچ وقت معنای این زیارت های پر هزینه که فقط جیب عربها را پر می کنه را نفهمیدم

زنگ سوم, سوم تجربی بودم یکی از بچه ها گفت مادرش قرار بوده برای بچه ها آش بپزه و زنگ تفریح بیاره ولی هنوز نیومده و ممکنه سر کلاس من آش برسه و من اجازه میدم آش بخورند؟! منم گفتم آره و ساعت 11:30 آش رسید و مجبور شدم درسو تعطیل کنم و ملاقه بگیرم دستم و آش را برای بچه ها بکشم و اولش بچه ها کلی خندیدند  ولی وقتی من خیلی جدی این کارو کردم بچه ها مثل وقتایی که درس میدم ساکت نشستند و منو نگاه کردند! آش دوغی که من یک قاشقش را نخوردم.

موقع برگشت تو میدان ,ماشینی دو در ,که نمی دونم چی بود و دو تا پسر توش بود جلوی پای دختری ایستاد و یکی از پسرا پیاده شد و صندلی را داد جلو  و اون دختر به شکل خنده داری رفت تو ماشین و همه عابر ها توجهشون به این صحنه بود

بازم بگم؟؟

شما می تونید این همه موضوع بی ربط را بهم ربط بدید؟!

مغزم درد می کنه



+نوشته شده در پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389ساعت03:23 ب.ظتوسط آغازی دیگر | نظرات (16)