X
تبلیغات
رایتل

امروز زندگی را آغاز کن

112

تابستان سال 70 بود.سال بعد می رفتم سال چهارم و باید خودم را برای کنکور آماده می کردم. برای درس های سخت سال چهارم کلاس تقویتی می رفتم و درسهای عمومی سه سال را مرور می کردم البته این ظاهر قضیه و برای دلخوشی خانواده بود و در واقع تو کلاس تقویتی فقط نت بر می داشتم و حواسم جای دیگه بود و تو خونه هم تا می تونستم با رمان خوندن یا جدول حل کردن یا یواشکی تلفنی حرف زدن با دوستام وقتم را تلف می کردم.چقدر جای موبایل و اینترنت خالی بود.

مامانم و چند تا از خانمهای فامیل تصمیم گرفتند دسته جمعی و بدون آقایون برند امام زاده داوود

تو خونه بحث همیشگی پدر و مادرم درباره اصالت و شجره نامه امام زاده ها شروع شد و هر چی پدرم می گفت این امام زاده نیست و اصلا شجره نامه نداره مامانم می گفت این همه ازش حاجت می گیرند پس بر حقه! 

منم به اجبار مامانم باید می رفتم تا برای قبولی کنکور حاجت بخوام

برای زیارت که رفتیم کتاب دعایی برداشتم بخونم که دیدم آخر کتاب چرندیاتی نوشته و آخرش نوشته اینو ده جای دیگه بنویس و ننویسی فلان می شی و... منم تو دلم یه چیزایی گفتم که نمی شه اینجا گفت و کتاب را گذاشتم سر جاش 

همه چی خیلی کسل کننده بود.تا اینکه دیدیم یه گوشه عده ای جمع شدند و وقتی پرسیدیم چه خبره گفتندباید رو این سنگ بایستی و حاجت بخوای و اگه بچرخی به حاجتت می رسی.

اولش همه گفتند الکیه و بزرگترا رفتند کنار ولی من و دختر خالم و یکی دیگه از دخترای فامیل که به قول معروف دم بخت بود موندیم ببینیم این دستگاه حاجت دهی چه جوری کار می کنه.یادمه یه خانم که به نظر افغانی هم می اومد رفت ایستاد و بعد از چند دقیقه چنان با سرعت چرخید که اگه نگهش نمی داشتند با مغز می اومد رو زمین

انفجار خنده ما با اخم خانمهای مسنی که اونجا بودند همراه شد ولی ما بازم از رو نرفتیم و موندیم تا نوبت ما هم بشه و شدت هیجانش مثل وقتایی بود که تو صف شهر بازی بودیم.

اول اون دختر دم بخت فامیل رفت و بعد از چند دقیقه گفت چرخیده و البته من چرخشش را حس نکردم بعد نوبت من شد و رفتم و با چشمای بسته ایستادم و بعد مثل کسی که سر گیجه می گیره چرخیدم و زدم زیر خنده و ذوق زده گفتم چرخیدم

و بعد دختر خالم که هر چی موند نچرخید

تو راه برگشت همش حرفمون درباره چرخیدن نچرخیدن بود و دختر خالم که چرخش منو ندیده بود می گفت الکی می گی و کم مونده بود دعوامون بشه

یک سال از این ماجرا گذشت و من کنکور قبول شدم و دختر دم بخت فامیلمون هم ازدواج خوبی کرد و دختر خالم که هنوز نگران چرخش بود منو یاد اون روز انداخت و گفت معلومه چرخیده بودی که حاجتت را گرفتی ومن هیچ وقت بهش نگفتم که حاجتم قبولی کنکور نبود و هرگز به حاجتم نرسیدم.ولی واقعا چرخیده بودم

+نوشته شده در پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1390ساعت01:02 ب.ظتوسط آغازی دیگر | نظرات (12)