X
تبلیغات
رایتل

امروز زندگی را آغاز کن

از ساعت چهار صبح بیدارم.همیشه شب های اول اینطوری می شه.از ترس اینکه خواب نمونم تقریبا اصلا نمی خوابم

ساعت 5 همسر محترم را بیدار کردم تا آماده بشه برای رفتن.رفتن به ماموریت درست همین امروز و اول سال که همه کارا به هم می پیچه

نگار را خودم می رسونم مدرسه.هر سال این کار رو کردم وخودم احتمالا با دوساعتی تاخیر می رسم.زنگ اول خبری نیست و اگه کلاس هم تشکیل بشه که اصولا نمی شه به حرف می گذره.

بچه های سوم رو می شناسم ولی بچه های دوم جدید و نا آشنا هستند و بازم باید کلی اسم حفظ کنم و نمی دونم با این مشکلی که جدیدا دچارش شدم که اسم یادم نمی مونه,چه کنم.همسر محترم می گه یه جور بیماریه و برای این بیماری یه اسم عجیب غریبم می گه که اسمش یادم نیست!

سالهای اول کارم بزرگترین هنرم این بود که همون روز اول اسم بچه ها را حفظ می کردم و وقتی با اسم صداشون می کردم جا می خوردند و همین باعث می شد ازم حساب ببرند

فکر کنم امسال باید رو بچه شیطونای کلاس زوم کنم و حداقل اسم اونا را یاد بگیرم تا بتونم کنترلشون کنم

باید برای رفتن آماده بشم


پ-ن:ساعت 5:54 دقیقا این پست نوشته شد ولی ظاهرا ساعت بلاگ اسکای هنوز تنظیم نشده

+نوشته شده در یکشنبه 3 مهر‌ماه سال 1390ساعت06:54 ق.ظتوسط آغازی دیگر | نظرات (11)