خانه عناوین مطالب تماس با من

امروز زندگی را آغاز کن

امروز زندگی را آغاز کن

روزانه‌ها

همه
  • آن روز هنوز به پایان نرسیده است
  • مهندس کوچولوو
  • خرطان خز
  • جارچی
  • قطره محال اندیش
  • قمار باز
  • دکتر تاراس
  • دنیای این روزای من(گابریل مارکز)
  • یادداشت های مامای جوان
  • متولد مهر
  • چاخان ۲
  • هیس...این نوشته ها محرمانه نیست
  • حرف هایی در مورد زندگی
  • شازده کوچولو
  • A free prisoner
  • نت فالش
  • بوی خوب گندم
  • چسبندگی های روح ما
  • وب نوشته های یک جراح
  • پیاز داغ
  • وب نوشته های یک پزشک
  • دوستانه
  • لحظه های ناب زندگی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • 157
  • 1 آذر
  • 155
  • 154
  • یه قانون نانوشته می گه
  • 152
  • در باز کن
  • 150
  • [ بدون عنوان ]
  • 148
  • مفید ترین کار امروز
  • 146
  • 145
  • 144
  • بادمجان بم
  • 142
  • 141
  • 140
  • نوشته های دیگران
  • اون دنیا
  • 137
  • 12 تا
  • 135
  • [ بدون عنوان ]
  • سلام پاییز
  • [ بدون عنوان ]
  • باز بوی مدرسه
  • مجنون نشسته چت کنه با لیلی
  • 129
  • ادامه پست قبل

بایگانی

  • آذر 1390 2
  • آبان 1390 7
  • مهر 1390 18
  • شهریور 1390 5
  • مرداد 1390 10
  • تیر 1390 10
  • خرداد 1390 13
  • اردیبهشت 1390 9
  • فروردین 1390 10
  • اسفند 1389 15
  • بهمن 1389 15
  • دی 1389 23
  • آذر 1389 21

آمار : 78696 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • بد شانسی شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1390 15:29
    امروز برای انجام چند کار مختلف باید می رفتم بیرون .اصولا سعی می کنم کارها جمع بشه و یهو برم و تند تند همه را انجام بدم.خیلی بی میل و به سختی حاضر شدم و رفتم. با مدیر کلاس دخترم کاری اداری داشتم,عابر بانک باید پول می گرفتم تا قسطی که 3 ماه عقب افتاده را بدم,باید می رفتم خونه دوستم و امانتی که دستش دارم را بگیرم و خریدی...
  • 126 شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1390 08:57
    دری باز شده و ممکنه بتونم پله های ترقی را چهار تا یکی کنم برم بالا محل ونوع و ساعت کار و حتی پوششم باید عوض بشه.ممکنه خودم هم مجبور شم عوض بشم یا شایدم عوضی. به خاطر بعضی مسائل و مقدار زیادی هم رودربایستی و نداشتن عذر بهانه بدرد بخور و البته درصد کمی هم شک و طمع که حیفه این موقعیت را از دست بدم,لال شدم و نمی تونم نه...
  • ضیافت الله شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1390 12:38
    خدا مهمان دعوت کرده فقط نمی دونم چرا ما بوی سیر داغ پیاز داغ گرفتیم! این روزا اول صبح که بیدار می شیم باید فکر کنیم که امشب مهمون داریم یا مهمونیم؟(که البته مهمانی های مامانمون هم در قسمت اول قرار می گیره) اگه جواب اولی باشه که نابود شدیم رفت اگه دومی ,می رسیم به بحث مهم چی بپوشم و روزهایی مثل امروز که جواب هیچ کدام...
  • 124 یکشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1390 14:59
    چند روز پیش یکی تعریف می کرد که دخترش به رنگ انگشتی علاقه داره و میره رو در و دیوار حمام رنگ بازی می کنه و وقتی هم رنگ تموم می شه از همون داخل حمام صدا می کنه که مامان یکی دیگه بده و این مامان هم برای اینکه بتونه درسش را بخونه یا به کارهای خونه برسه مجبوره همیشه رنگ انگشتی زاپاس تو خونه داشته باشه و البته هزینه کمی هم...
  • نوشته های دیگران شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1390 08:46
    * دلم یک غریبه می خواهد بیاید بنشیند فقط سکوت کند و من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم تا کمی کم شود این همه بار ... بعد بلند شود و برود انگار نه انگار *گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید، نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی بلکه برای اینکه ببینی چه کسانی اهمیت داده و به خود زحمت می دهند که این دیوار را بشکنند...
  • بس که تنهان پنج‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1390 12:04
    پیش بینی می کنم که اکثر این بچه های یکی یدونه بزرگ که شدند بیشتر از یدونه بچه خواهند داشت
  • 121 یکشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1390 10:27
    دیروز وقتی به ترک دیوار می خندیدم با لبخند کج و کوله اش جوابم را می داد ولی امروز کنارش نشستم و هر دو به این دنیا پوزخند می زنیم
  • هنوز هستند جمعه 14 مرداد‌ماه سال 1390 13:12
    آدمهایی که به جای اینکه زندگی خودشون را بکنند نشستند و لحظه به لحظه زندگی و رفتار بقیه را زیر و رو می کنند و هر لحظه را تجزیه و تحلیل کرده , نتیجه گیری می کنند و در دنیای حقیر خودشون دست و پا می زنند.
  • جنبه داشته باشید چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390 11:28
    اینایی که صداقت فرنود* و عکس العمل سریع خانم مجری را مسخره می کنند با اونایی که برای آب بازی جوونا کلی هیاهو راه انداختند در یک دسته قرار می گیرند *در یک برنامه زنده تلویزیونی فرنود پسر بچه 4-5 ساله, صادقانه حرفی را زد که در فرهنگ و تلویزیون ما نباید می زد و مجری هم به ناچار حرف فرنود را عوض کرد و مردم هم بیکار و...
  • نوشته های دیگران یکشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1390 09:46
    قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن . از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم اشکهایی را بریز که من ریختم دردها و خوشیهای من را تجربه کن ......سالهایی را بگذران که من گذراندم روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت...
  • توهمات فانتزی چهارشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1390 13:13
    شاید روزی برسه که من همین جا تو خانه خودم نشسته باشم و شاگردام هم تو خانه خودشون ,راس ساعت 8 صبح کامپیوتر را روشن می کنیم و با کمک ویدئو کنفرانس کلاس فیزیک اول را تشکیل می دهیم و بعد از رفع اشکال,سوالهای جلسه قبل را حل کنیم.و به همین ترتیب پایه های بعدی تعداد دانش آموزها مهم نیست.دخترا مجبور نیستند حجاب رعایت کنند حتی...
  • 116 شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1390 08:29
    سه نفری اسم فامیل بازی می کنیم رنگ از میم, من نوشتم موشی همسر محترم اعتراض می کنه که از خودت در نیار.موشی رنگ نیست می گم اون مانتو بود داشتم که ..... اون موشی بود. دوباره رنگ از دال , همسر محترم نوشته دلفینی این دفعه من معترض می شم می گه به رنگ ماشین فلانی می گن دلفینی اشیا از خ, نگار نوشته خر پلاستیکی, اَه(من و همسر...
  • 115 پنج‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1390 11:25
    تازگی ها دخترم به ظاهر من ایراد می گیره و خیلی سعی می کنه ظاهرم رو مطابق با سلیقه خودش تغییر بده اینو نپوش سِنت را زیاد نشون می ده این رنگش بهت نمیاد این چیه دیگه خیلی قدیمی شده ! و ........... بعضی وقتا به حرفش گوش میدم و خیلی وقتا هم نه تو زمستون از یک مغازه صنایع دستی روسری خریده بودم که خیلی ساده بود ولی نازک و...
  • 114 دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390 14:48
    مامای جوان تو وبلاگش خواسته بود شاه بیتی که تو ذهن داریم را بنویسیم و من هم این شعر را نوشتم : به هیچ یار دل مبند و هیچ دیار که بر و بحر زیاد است و آدمی بسیار این شعر را چند سال پیش روی میز کتابخانه ای دیدم و نمی دونم درست یادم مونده یا نه ارزش ادبی یا اخلاقی نداره ولی درسی میده که متاسفانه این روزا خیلی خیلی بکار...
  • درد شنبه 25 تیر‌ماه سال 1390 09:31
    حرفهایی که باید بگی ولی اجازه گفتن نداری چیزهایی که نباید بفهمی ولی می فهمی کارهایی که باید بکنی ولی نمی تونی دانسته هایی که نباید بدونی و می دونی همه اینها دردی شده برای ما
  • 112 پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1390 13:02
    تابستان سال 70 بود.سال بعد می رفتم سال چهارم و باید خودم را برای کنکور آماده می کردم. برای درس های سخت سال چهارم کلاس تقویتی می رفتم و درسهای عمومی سه سال را مرور می کردم البته این ظاهر قضیه و برای دلخوشی خانواده بود و در واقع تو کلاس تقویتی فقط نت بر می داشتم و حواسم جای دیگه بود و تو خونه هم تا می تونستم با رمان...
  • 111 سه‌شنبه 21 تیر‌ماه سال 1390 12:40
    تابستان و به خصوص تیر ماه بساط عروسی و مهمونی و خاله بازی تو فامیل ما به راه هست و به من که از همون بچگی اهل خاله بازی نبودم وهنوزم نیستم خیلی خوش نمی گذره و خلوت خانه خودم را به هر جای دیگه ترجیح میدم ولی به هر حال دور هم جمع شدن و دیدن فامیل هم خیلی خالی از لطف نیست.این وسط خبرهای جدیدی مبادله می شه که متاسفانه این...
  • 110 سه‌شنبه 14 تیر‌ماه سال 1390 06:29
    خبر:ورود زنان به چایخانه ها و قهوه خانه هایی که از مشتریان با قلیان پذیرایی می کنند ممنوع می باشد می شد اینجوری گفت:برای رفاه حال زنان ایرانی استفاده از قلیان در چایخانه ها و قهوه خانه ممنوع می باشد پ-ن:من از قلیان متنفرم
  • بلوغ یکشنبه 12 تیر‌ماه سال 1390 10:53
    بلوغ را دوبار تجربه می کنیم. اولین بار بلوغ جوانی در نوجوانی و برای دومین بار,بلوغ بزرگسالی. سن شروع بلوغ بزرگسالی مانند بلوغ جوانی ,متفاوت است و برای بزرگسال همراه با تغییرات روحی,عاطفی ,جسمی,جنسی,شناختی واجتماعی می باشد. نو بزرگسال در این دوران دچار بحران هویت می شود و این بحران متاسفانه به ویژه در زنان می تواند...
  • 108 چهارشنبه 8 تیر‌ماه سال 1390 18:52
    تظاهر به دوستی تهوع آورترین رفتاریست که انسانها از خود بروز می دهند
  • 107 یکشنبه 5 تیر‌ماه سال 1390 07:54
    ای کاش هواکش بزرگی منو در خود می کشید و پره هایش بدنم را هزار تکه می کرد تا هر تکه پروانه کوچکی می شد که آزاد و رها به هر سو که می خواست پر می کشید
  • جدید ترین سرگرمی من شنبه 4 تیر‌ماه سال 1390 11:16
    اگه اهل گشت و گذار در فیس بوک هستید حتما سری به دو صفحه ی زیباترین دختر فیس بوک و جذابترین پسر فیس بوکی بزنید.من که عکسها را نگاه می کنم و به اعتماد به نفس بعضی از شرکت کننده ها آفرین می گم!نمی دونم چرا یاد آذر خانم بفرمایید شام می افتم.
  • 106 سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1390 12:06
    مصرف مواد مخدر, پشت فرمان ماشین,تو ترافیک اول صبح اتوبان همت نوبره به خدا. پسری که حدودا سی ساله به نظر می رسید و شاید کم سن تر بوده با موهای جو گندمی و قیافه خیلی داغون پشت فرمان پرایدی نشسته بود و یک میله سفید دستش بود و سر اون میله را با فندک روشن می کرد.اگه راننده تاکسی که سوار بودم نمی گفت که داره شیشه می کشه...
  • 105 دوشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1390 08:44
    در پست 103 منظورم این بود که به جای اینکه در مقابل هم بایستیم باید در کنار هم باشیم. اصلا بحث تهرانی یا شهرستانی بودن نبود.تا الان دوستان زیادی از شهرهای دیگه داشتم و اکثرا دوست داشتنی و مهربون بودند. منم تهرانی نیستم و هیچ وقت خودم را تهرانی نمی دونستم برام مهم نیست پدر و مادر کجایی هستند. من زاده زنده رودم و به...
  • روز پدر مبارک جمعه 27 خرداد‌ماه سال 1390 20:33
    پدر،آن تیشه که برخاک تو زد دست اجل تیشه ای بود که شد باعث ویرانـی من یوسفت نام نهادند و به گـرگت دادنـد مرگ، گرگ توشد، ای یوسف کنعانی من مه گردون ادب بودی و در خاک شدی خاک، زندان توگشت، ای مه زندانی من
  • 103 دوشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1390 08:20
    درست یادم نیست ولی فکر کنم پارسال تابستون بود, گرد و غبار هوای خیلی از شهرهای غربی و جنوبی را آلوده کرده بود.تو تاکسی بودم و رادیو روشن بود.آقایی از یکی از شهرهای جنوبی زنگ زد و خیلی عصبانی و با نفرت گفت خدا کنه این گرد و غبار به تهران هم برسه شاید مسئولین فکری براش بکنند.دعای اون آقا اجابت شد و گرد و غبار به اضافه...
  • شب ها شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1390 08:02
    شب ها که دریا می کوفت سر را بر سنگ ساحل چون سوگواران شب ها که می خواند آن مرغ دلتنگ تنها تر از ماه بر شاخ ساران شب ها که می ریخت خون شقایق از خنجر باد بر سبزه زاران شب ها که می سوخت چون اخگر سرخ در پای آتش دل های یاران شب ها که بودیم در غربت دشت بوی سحر را چشم انتظاران شب ها که غمناک با آتش دل ره می سپردیم در زیر...
  • سفرنامه چهارشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1390 12:01
    در این چند روز تعطیلی سفر یک روزه ای به شهرستانک داشتم.روستایی بسیار سر سبز و خوش آب و هوا و دنج در شمال توچال رود و چشمه های زلال و هوای خنک و بوی گل و کوچه باغ هاو...... ناصرالدین شاه هم که کم خوش سلیقه نبوده در این روستا کاخی داشته که ظاهرا دو طبقه بوده با کاغذ دیواری های زیبا و گچبری و... و شکل امروزی این کاخ به...
  • 100 پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390 12:54
    1)امروز مراقب جلسه امتحان دینی بودم و چشمم درد گرفت از بس زل زدم به بچه ها و اونا هم خودشونو کشتند که تقلب کنند ولی نتونستند.حتی برگه تقلبی که یکیشون از جیبش در آورد را دیدم و به روی خودم نیاوردم ولی چشم ازش بر نداشتم و نتونست ازش استفاده کنه.البته من هیچ مشکلی با تقلب ندارم ولی ازاینکه بعدا بهم بخندند و فکر کنند...
  • جملات زیبا چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 13:39
    *هرگز شروع نکردن بهتر از هرگز تمام نکردن است. *ما همون ملتی هستیم که وقتی بمیریم هم،باید از اون دنیا به مامانمون زنگ بزنیم بگیم "رسیدیم" *پرواز که میکنی به جائی میرسی که میخوای -ولی پرتاب که میشی به جائی میرسی که میخوان-پس پرواز کن به جای آنکه پرتاب شوی " *هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی احتمال شروع یک...
  • 158
  • 1
  • صفحه 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6